خانمبزرگ و آخرین قصه
خانمبزرگ، با دستانی که از شدت کهولت، لرزشی دائمی داشتند، آخرین نخ قالی را از میان رجها بیرون کشید. انگار با هر تار و پود، خاطرهای را از ذهن بیرون میکرد. خانهاش، مثل خودش، بوی خاک و چای دمکشیده میداد؛ بوی روزگاری که گذشته بود. او آخرین قصهگوی شهر بود، کسی که هنوز قصههایی از جن و پری، از دلیرمردان و دختران نجیب، بر زبان داشت. اما دیگر کسی نبود که گوش بسپارد. بچهها غرق در بازیهایشان بودند، جوانترها هم سرشان در دنیای جدیدی گرم بود که او سر در نمیآورد.
امروز اما، صدای زنگ در، سکوت آشنای خانه را شکست. مردی جوان، با چشمانی کنجکاو و لباسی مرتب، پشت در ایستاده بود. خانمبزرگ با تعجب در را باز کرد. مرد لبخندی زد و گفت: «سلام خانمبزرگ. شنیدهام شما آخرین قصهگوی این شهر هستید. من آمدهام تا شاگرد شما بشوم.» خانمبزرگ ابرو در هم کشید. شاگرد؟ در این سن و سال؟ اما نگاه مرد، صداقتی داشت که نمیشد نادیده گرفت. او قصهها را دوست داشت، نه برای سرگرمی، بلکه برای حفظ کردنشان.
انتخابهای این بخش
- پرسیدن از سابقه و دلیل علاقه مرد جوان به قصههاانتخابشده