غزل شمارهٔ ۲۷۸
اندازهٔ متن
نقد قدم از مخزن اسرار برآمد
چون گنج عیان شد
در کسوت ابریشم و پشم آمد و پنبه
تا خلق بپوشند
در موسم نیسان ز سما شد سوی دریا
در کسوت قطره
در شکل بتان خواست که خود را بپرستد
خود را بپرستد
از بهر خود ایوان و سرا خواست که سازد
قصری ز بشر ساخت
خود بر تن خود نیش جفا زد ز سر قهر
خود مرهم خود گشت
اشعار مپندار اگر چشم سرت هست
رازی است نهفته
۷ بیت