حکایت شمارهٔ ۳۱
اندازهٔ متن
هم درین وقت یک روز شیخ بوعبدالله باکو در مجلس شیخ بی خویشتن نشسته بود خواجه وار و پای به کمر زده شیخ را چشم بر وی افتاد و درآن میان با کسی خلقی خوب بکرد و سخنی نیکو بگفت آنکس شیخ راگفت خدایت بهشت روزی گرداناد شیخ گفت ما را بهشت نباید ما را بهشت نباید با مشتی لنگ و لوک و درویش در آنجا جز شلان و کوران و ضعیفان نباشند ما را دوزخ باید کی جمشید و نمرود و فرعون و هامان در آنجا و خواجه در آنجا و اشارت ببو عبدالله کرد و مادرآنجا و اشارت بخود کرد شیخ عبدالله بشکست و با خویشتن رسید دانست کی ترک ادب عظیم از وی در وجود آمد و توبه کرد و پیش شیخ آمد و تصدیق کرد و بعد از آن دیگر چنان ننشست
۱ سطر