شهر آشوب
بدن آن نگار کاغذ گر
کاغذ مهر کرده را ماند
جنگ مشتی امرد من بود شوخ فتنه گرکردم او را زیر دست خود به ضرب مشت زر
دلبر زرشوی از من کرد جستوجوی زرخانه خود بردم و با او نمودم جوی زر
دلبر تحویل گر با کهنه قال و قیل کردخانه من رفت و گفتا ماه نو تحویل کرد
دلبر چلپک فروش از عاشقان در رهن شدخانه من آمد و مانند چلپک پهن شد
شوخ دلال پیازم داشت قصد ترکتازخانه خود بردم و کردم برهنه چون پیاز
دلبر سرکافروشم لطف بی اندازه داشتخانه من آمد امشب ترشرویی را گذاشت