اشعار پراکنده
ببینیش اگر گاه رز کاشتن
نبینی ز دولت دگر کاشتن
...لب عقیقینش بوس و می عقیقین نوش
بسا کسا که ندیم حریره و بره استو بس کس است که سیری نیابد از ملکی
در پژوهیدن اسرار علومشوی از کاهلی آخر محروم
عید شد دیگر که آن دلدار شنگبهر کشتن جامه ها پوشد زرنگ
نباشد بس عجب از بختم ار عودشود در دست من مانند خنجک
شکوفه همچو شکاف است و میغ دیبابافمه و خور است همانا به باغ در صراف