دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
نشسته بودم دوش از درم درآمد یارشکن به زلف و گره بر جبین عرق به عذار
چنین گفت رندی به تیمورتاش:«خیانت اگر کردی ایمن مباش»
جان از غم دوست رستنی نیستزین دام هلاک جستنی نیست
بار آورندهٔ شَجَرِ بیثمر پدرای زندگانیات همه با دردسر پدر
رفت شخصی تا که بتْراشد سرشدر برِ دلّاکِ از خود خرترش
ای تو چو هوشنگ، هوشیار علیجانگویمت این نکته هوش دار علیجان
حشمت الملک آن که عنوانشپیش من اینکه خواندمی خانش
خواهم از راه خرابات فلفلحلحلحطی کنم راه سماوات فلفلحلحلح
ازین سپس من و کنجی و دلبری چون حوردگر بس است مرا صحبت هپور و چپور
نامهٔ من برت از کان شفا میآیدمحترم دار که این نامه ز ما میآید