دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
به ما هجرت چو رستم در عتابستچو توران ملک صبرم زان خرابست
نه چشم است آن که چشمانش ندیدهستنه گوش است آن که صوتش ناشنیدهست
بهشت است این زمین یا کوی یار استکه خاکش نافه مشک تتار است
تو سروی آن پریرخ سرو ناز استتو خوبی او زخوبی بی نیاز است
انیس من به جز آه سحر نیستغذای من به جز خون جگر نیست
عرق بر چهره یا بر گل گلابستو یا پروین به دور ماهتابست
بیا جانا نشین با ما بگو راستگهی کج می نهی زلفت گهی راست
بت زورق نشینم در امان بادخدایت در بلاها حفظ جان باد
بتی کز ناز پا بر دل گذاردستم باشد که پا بر گل گذارد
به دل گفتم مکن این قدر فریادکه اندر خرمن صبر آتش افتاد
سحرگاهان که شبنم بر گل افتدز نو شور و فغان در بلبل افتد
به زیر ابر گیسو گردن یارنمایان چون شفق اندر شب تار
سحر کردم سوال از زلف دلبرکه تو خوشبوتری یا مشک عنبر؟
به گل شبنم و یا خوی بر رخ یاربود جاری که در جنات انهار
به قد طوبا، به لب کوثر، به رخ حوربدین حسن خدایی چشم بد دور
شب عید است و هر کس با عزیزشکند بازی به زلف مشک ریزش
همه مه طلعتان در برج محملمه من کرده جا در محمل دل
به هنگام تبسمهای جانانشکر ریزد ز مروارید و مرجان
لبت گاه تکلم شکر افشانشکر زاییده گویی لعل جانان
بهای این لب و دندان جاناندهم ملک یمن، شهر بدخشان
به هر محفل که آن دلبر نشستهتو گویی حور با زیور نشسته
به عارض طره سنبل فکندهز سنبل سایه ای بر گل فکنده
در اول مستم از پیمانه کردیچو مرغی آشنا با دانه کردی
نسیم! عنبر شمیمی از کجایی؟زما چین ختن یا از ختایی