دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
این عشق بلی عطای درویشانستخود را کشتن ولایت ایشانست
کمال دوست چه آمد ز دوست بیطمعیچه قیمت آورد آن چیز کش بها باشد
همه جمال تو بینم، چو دیده باز کنمهمه تنم دل گردد کی باتو راز کنم
ای بیخبر از سوخته و سوختنیعشق آمدنی بود نه آموختنی
معدن شادیست این معدن جود و کرمقبلۀ ما روی یار قبلۀ هر کس حرم