دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
ظفرتم بکتمان اللسان فمن لکمبکتمان عین دمعها الدهر تذرف
و حقک لا نظرت الی سواکابعین مودة حتی اراکا
قل للبلاء لی جهدهقد عزل الهجر کما قد ولی
ولست بنظار الی جانب الغنیاذا کانت العلیا فی جانب الفقر
سری و سرک لا یعلم به احدالا الخلیل و لا ینطق به ناطق
سلام رایح غادیعلی ساکنة الوادی
انحل الحب قلبه والحنینو محاه الهوی فما یستبین
کنیه ابو اسحاق از مهینان مشایخ رقة است و فتیان ایشان با شیخ بوعبدالله جلا صحبت کرده و بابرهیم قصار رقی در سنه اثنین و اربعین و ثلثمایه برفته از دنیا برادروی بوالحسن بن احمد ویرا بخواب دید پس وفات گفت مرا وصیتی کن گفت علیک بالقلة والذلة الی ان تلقاء ربک و ابرهیم بن المولد گوید حقیقة الفقران لا یستغنی العبد بشیء سوی الحق و هم وی گفت من تولاه رعایة الحق اجل من ان تود به سیاسة العلم و هم وی گفت که مرا عجب آیذ از کسی که بشناخت کی ویرا راهیست بخداوند وی چون زندگانی کند با جز ازو والله تعالی می گوید وانیبوا الی ربکم واسلموا له و هم وی گفت من قال به افناه عنه و من قال منه ابقاه له و هم وی گفت کی فترت پس مجاهدت از فساد است باول پس کشف از سکونست با احوالو هم وی گفته کی بهاء تصوف فناءتست درو چون فانی شدی باو باقی کنند ترا ببقاء ابد از بهر آنرا که هر که فانی شود از حساء خود و حظوظ خود باقی شود بمشاهدت مطلوب خود و آن بقاء جاویدیست
ولقد لسعت حیة الهوی کبدیفلا طبیب لها و لاراق