دفتر شعر
۳۶۲ شعر در این دفتر
مرا شاه بالایِ خواجه نشانده استاز آن خواجه آزرده برخاست از جا
نظام دولت بهرامیان رشید الدینفلک توئی و زمین ما و ذره نامهٔ ما
همه کارم ز دور آسمانیچو دور آسمان شد زیر و بالا
من که خاقانیم به منت شاهپشت خم کردهام ز بار عطا
خاقانیا به جاه مشو غره غمروارگر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا
کبوتر حرم آمد ز کعبهٔ سعدابشاره داد چو دلالهٔ عروس سبا
ای در برگزیده که غواص کردهایدر بحر فکر خاطر دردانه سنج را
ضمانش کرد به صد سال عمر و مهر نهادقبالهدار ازل نامهٔ ضمانش را
خواجه یک هفته اضطرابی داشتدو شش افتاد چرخ ازرق را
بترس از بدِ خلق خاقانیاولیکن ز بد دِه امان خَلق را
خاقانی ار به باره کشد دست بدتر استاز ابرهه که پیل کشد جنگ کعبه را
من که خاقانیَم آزاددلمکه خرد قائدِ رای است مرا
شروان به باغ خلد برین ماند از نعیمکز باغ خلد نوبر نعما رسد مرا
من به ری عزم خراسان داشتمز آن که جان بود آرزومندش مرا
گفتی از شاهان تو را دل فارغ استدل ز شاهان فارغ است آری مرا
ما غم کس نخوردهایم مگرکه دگر کس نمیخورد غم ما
نظاره کنان به روی خوبتچون درنگرند از کرانها
چون شاه بازگشت ز ابخاز روز عیدفرمود چاشتگه گذری بر کلیسیا
ای در آبدار توانی ز پیچ و خمدر آب شد ز شرمم صد راه زیر آب
قطب سپهر رفعت یعنی رکاب شاهدر اوجدار ملک رسید از کران آب
بشنو ای پیر پند خاقانیخاک توست این جوان علم طلب
سیزده جنس نهاده است نبیکه همه مسخ شدند و همه هست
چون ز یاران رفته یاد آرمآه و واحسرتا علی من مات
خوش سواری است عمر خاقانیصیدگه دهر و بارگیر اوقات