دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
دلا از جان چه برخیزد؟ یکی جویای جانان شوبلای عشق را گر دوست داری دشمن جان شو
خوش خوش به روی ساقیان دیدند خندان صبح راگوئی به عود سوخته شستند دندان صبح را
الطرب ای خاصگان خاصه به هنگام صبحکاینک بوی بهشت میدمد از کام صبح
برقع زرنگار بندد صبحنقش رخسار یار بندد صبح
دوستی کو تا به جان دربستمیپیش او جان را میان دربستمی
این جان ز دام گلخن تن درگذشتنی استوین دل به بام گلشن جان برگذشتنی است
ای روز رفتگان جگر شب فرو دریدآن آفتاب از آن جگر شب برآورید
کارم از دست پایمرد گذشتآهم از چرخ لاجورد گذشت
بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیمرخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم