دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
به سان شانهات سرپنجه گردانم گریبان رابه چنگ آرم مگر زین دست آن زلف پریشان را
بر سر خود میکند ویران سرای دیده راپختگی حاصل نشد اشک جهان گردیده را
من نه آن صیدم که آزادی هوس باشد مرااز قفس گویم، نفس تا در قفس باشد مرا
بهغیر خانهٔ زنجیر و دیدهٔ تَرِ ماکدام خانه که ویران نگشت بر سر ما؟
به هر منزل فزون دیدم ز هجران زاری دل راخوشا حال جرس، فهمیده است آرام منزل را
گل درین گلشن کجا دارد سر پروای ماخار هم از سرکشی کی می رود در پای ما
که خریدی ز غم گردش دوران ما را؟دیده گر مفت نمیداد به طوفان ما را
منم به کنج قناعت رمیده از درهابه خویش بسته ز نقش حصیر زیورها
هر کس به قبلهای کرد روی نیاز خود راهندو صنم پرستد، من سرو ناز خود را
ترک چشمت میکند آماجگه محراب راما طمع داریم ازو دلجویی احباب را
ز آه گرمی آتش زنم سراپا راز یک فتیله کنم داغ جمله اعضا را
دوش گم کردم ز بیهوشی ره کاشانه رایافتم باز از نوای جغد این ویرانه را
شهید آن قد رعنا وصیت کرد همدم راکه بندد نیزه بالا در عزایش نخل ماتم را
قرار میبرد از خلق آه و زاری مابه این قرار اگر مانده بیقراری ما
با هر که بد شوی فکنی از نظر مرامنظور بودنی است بس است اینقدر مرا
از آن چشمی که میداند زبان بیزبانی رانکویان یاد میگیرند طرز نکتهدانی را
ای ز بالای تو طوطی در کنار آئینه راوز گل روی تو سامان بهار آئینه را
چند از شرم تو باشد در نقابرخ بپوشان تا برآید آفتاب
تا خانمان ما همه بر باد داده آبمانند اشک از نظر ما فتاده آب
باده در دور غمت بسکه نشاط افزا نیستپنبه را نیز سر همدمی مینا نیست
کسی که مانده به بند لباس زندانی استپریدن از قفس نام و ننگ عریانی است
از پیچ و تاب فکر تنم صد شکن گرفتآسان نمیتوان سر زلف سخن گرفت
دل رفیقانِ رهِ خوف و رجا را دیده استشوق پابرجا و صبر بیوفا را دیده است
نوبهار آمد دگر دنیا خوش و دلها خوش استخانه در رهن شراب اولی است تا صحرا خوش است