دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
زان سینه چه راحت که ره زخم به در نیستبادی نخورد بر دل اگر خانه دو در نیست
گردون در آتش از حسد جوهر من استپرواز من بلندتر از اختر من است
سردمهریهای دوران را تلافی از تب استسوزن خار ملامتها ز نیش عقرب است
یکرنگم و در کوی دو رنگیم وطن نیستسِیلم که مدارا به کسی شیوهٔ من نیست
گر به قسمت قانعی بیش و کم دنیا یکی استتشنه چون یک جرعه خواهد کوزه و دریا یکی است
به ملک حسن که فیضی ز آشنائی نیستدر آشنائی خورشید روشنائی نیست
یک شهر سنگدل را یک سختجان بس استجائی که صد خدنگ بود یک نشان بس است
دل که چون نرگس مستت به شراب افتادستدفتر معرفت ماست در آب افتادست
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن استوانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است
از من غبار بسکه به دلها نشسته استبر روی عکس من در آئینه بسته است
جز از غبار مذلت دلم جلا نگرفتبه خاک تا نفتاد این گهر صفا نگرفت
به زخم تیر جفا مرهم عتاب چراستنمک به روی نمک بر دل کباب چراست؟
شیوهٔ نادان بود بر عاشق بیدل گرفتبر اصول رقص بسمل کی کند عاقل گرفت؟
هر قدم لغزیدنی فرش قدمگاه من استچاه راهم چون قلم پیوسته همراه من است
محتسب بر حذر از مستی سرشار من استسنگ بگریزد از آن شیشه که در بار من است
ای به از گل بر سر احباب خاک خواریاتچارهساز جان کار افتاده زخم کاریات
جلوهٔ پیچ و خم از موی کمر خواهد رفتتاب این رشتهٔ باریک بدر خواهد رفت
صبح شکفتگی ز شفق کم بهاتر استخو کن به گریه، خنده ز گل بیوفاتر است
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشتضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
پیوسته دل ز قطع امید آرمیده استراحت درین چمن بر نخل بریده است
آزادگی ز منت احسان رمیدن استقطع امید دست طلب را بریدن است
درِ صد زخم جفا زان مژه بر دل باز استغمزه زان ناوک کج سخت درست انداز است
ما را تپیدن از غم دنیا، شعار نیستصد شکر کآب طینت ما موجدار نیست
چمن ز سردی ایام برگ و بار گذاشتخوش آنکه عاریتی را به اختیار گذاشت