دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
نیست ما را هیچ فکری جز لقای روی دوستآفرین بررای درویشی که در فکر نکوست
دایما درد تو همراه منستعشق تو هم حاکم و شاه منست
بیا جانا که بی تو جان خرابستدلم از آتش شوقت کبابست
گردیدن گردون یقین از عشق جانان بوده استجانا نگر کز جست و جو یک لحظه کی آسوده است
روی تو ظاهرست بعالم نهان کجاستگر او نهان بود بجهان خود عیان کجاست
روی چو مهت کاینه جان و جهانستحسنش ز همه ذره چو خورشید عیانست
رند و قلاشیم و مست و می پرستاز شراب عشق تو رفته ز دست
میخانه از لعل لب تو پرشرو شور استمسجد ز تجلی رخت غرقه نورست
مهر روی تو که تابان ز همه ذراتستحسن او را همه کون و مکان مرآتست
ای نهان خورشید ذات تو در ابر کایناتگشت ذرات جهان پیدا ز انوار صفات
تا نقد دارضرب معارف کلام ماستدر ملک فقر سکه شاهی بنام ماست
تا که خورشید جمال از برج رویت طالعستخانه جان و دلم روشن ز نور لامعست
حسن خوبان جهان عکس رخ زیبای اوستلاجرم در هر سری از زلفشان سودای اوست
مقبل کسی که شادی وصل تو دیده استخرم دلی که از غم هجران رهیده است
ای که کوی یارمیجویی دو عالم کوی اوستدر حقیقت روی جمله خلق عالم سوی اوست
جانا بیا که صحبت جانانم آرزوستجامی ز باده لب خندانم آرزوست
ما ز جام باده عشقیم مخمورالستزان سبب باشد مدامم با می و شاهد نشست
ای ز خورشید جمالت گشته روشن کایناتوی ز مهر ماه رویت چرخ و انجم بی ثبات
تا بعشق تو جان گرفتارستدل از این درد و غم جگرخوارست
عاشقان را در طریق عشق حالی دیگرستبا غم معشوق هردم قبل و قالی دیگرست
هرکه عاشق نیست مرد کار نیستبوالهوس را بر دراو بار نیست
آنکه پنهان دل ز مردم می برد پیداست کیستپرده ناموس رندان میدرد پیداست کیست
زاد راه عاشقان سوز و نیاز و زاریستکار عالم جز غم عشقت همه بیکاریست
با غم معشوق ما را کارهاستاز جفای عشق بردل بارهاست