دفتر شعر
۴۱ شعر در این دفتر
ای که داری حسن جان افزای دوستدررخ خوبان نظرکن بین که ظاهر حسن اوست
یارم چو نقاب از رخ چون ماه گشودستاز پرده هر ذره بمن مهر نمودست
جام جهان نما دل انسان کامل استمرآت حق نما بحقیقت همین دل است
دوش دیدم یار مست و جمله اغیار مستجام مست و باده مست و خانه خمار مست
درد عشقش مرهم جان منستکفر عشقش عین ایمان منست
هرکس که در حریم وصال تو محرم استاورا فراغت از غم و شادی عالم است
چو از عالم جمال او عیانستبعالم ازچه رو رویش نهانست
مائیم و عشق و مهر و وفا هر کجا که هستمعشوق و ناز و جور و جفا هرکجا که هست
یار در جانست و جان جویان که آن جانان کجاستدل بدلبر همدم و پرسان ز جان کان جان کجاست
طالب وصل ترا خانه چه کعبه چه کنشتمست دیدار ترا جای چه دوزخ چه بهشت
یارم چو بناز و عشوه برخاستفریاد برآمد از چپ و راست
مرا با دوزخ و جنت چه کار استمراد عاشقان دیدار یار است
منادی در منادی این ندایستکه درد عشق را درمان فنایست
آئینه خدا بخدا مرتضی علیستگنج بقا و نور لقا مرتضی علیست
آن دلبر پنهانی سرمست بصحرا شدخود را بجهان بنمود عالم همه شیدا شد
دوش اندر بزم وصل یار بودم تا به روزشب همه شب مست آن دیدار بودم تا به روز
هر جا ظهور یافت کمال و صفای دلعالم نبود ذره اندر فضای دل
من که خورشید جمال تو عیان می بینمعکس روی تو ز مرآت جهان می بینم
ما دل و دین در قمار عشق جانان باختیمخلوت جانرا ز رخت غیر وا پرداختیم
ما مست شراب لعل یاریممخمور دو چشم پرخماریم
ساقی شراب عشق ده تا از خرد یکسو شوممست و خرابم کن چنان کز ما برآیم هو شوم
کافر عشقم مسلمان نیستمبت پرستم اهل ایمان نیستم
من آن رند خراباتم که هشیارانه می نوشممن آن قلاش رسوایم که دایم مست و بیهوشم
ما دو عالم را همه لا دیده ایملا چه باشد جمله الا دیده ایم