دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
آسوده بدم با تو فلک نپسندیدخوش بود مرا با تو زمانه نگذاشت
ففی کل شی له آیهتدل علی انه واحد
نظری کردی روزی بمن سوخته دلهر چ من یافتهام جمله از ان یافتهام
تا ظن نبری که ما ز آدم بودیمکان دم که نبود آدم آن دم بودیم
ای دل مگر که از در افتادگی در آییورنه بشوخ چشمی با عشق کی بر آیی
خوی سبعی ز نفست ار باز شودمرغ روحت بآشیان باز شود
سر نشتر عشق بر رگ روح زدندیک قطره فرو چکید نامش دل شد
نسیم الصبا اهدی الی نسیمامن بلده فیها الحبیب مقیما
از هر چه بجز می است کوتاهی بهوانگه ز کف بتان خر گاهی به
ای دل اگرت رضای دلبر بایدآن باید کرد و گفتوگو فرماید
عالمت خفته است و تو خفتهخفته را خفته چون کند بیدار؟
تا ز خود بشنود نه از من و تولمن الملک واحد القهار
جل خالی کن که شاه ناگاه آیدچون خالی گشت شه به خرگاه آید
زان میخوردم که روح پیمانه اوستزان مست شدم که عقل دیوانه اوست
کی بود ما زما جدا ماندهمن و تو رفته وخدا مانده
یا ایها البرق الذی تلمعمن ای اکناف الحمی تسطع
ای کرده غمت غارت هوش دل مادرد تو زده خانه فروش دل ما
پوشیده مرقعاند ازین خامی چندبگرفته ز طامات الف لامی چند
با عشق جمال ما اگر همنفسییک حرف بس است اگر برین در تو کسی