دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
آنکس داند حال دل مسکینمکو را هم ازین نمد کلاهی باشد
چون این مقدمات معلوم و محقق گشت بدان که چون روح انسانی بقالب وی پیوندد از حسن تدبیری و ترکیبی که درین صورت وصورکم فاحسن صورکم رفته است هر موضعی از مواضع ظاهر و باطن آن صورت قالب محل ظهور صفتی از صفات روح شود و چنانکه چشم محل ظهور صفت بینایی و گوش محل شنوایی و زبان محل گویایی و دل محل دانایی و باقی همچنین چس بواسطه این محال جسمانی که هر یک قالب صفتی از صفات روحست معلوم شود که روح در عالم خویش بدین صفات موصوف بوده است و این قالب خلیفه روح آمد و آیینه جمال نمای ذات و صفات او تا بحسب هر صفت که در روح بود اینجا در قالب محلی پدید آورد مظهر آن صفت شود و آن صفت غیبی را درین عالم شهادت پیدا کند تا چنانکه روح در عالم غیب مدرک کلیات بود در عالم شهادت مدرک جزییات شود تا خلافت عالم الغیب و الشهاده را بشاید و آیینگی جمال صفات ربوبیت را بزیبدپس چنانکه شخص انسانی منبی است از آن صفت روح را چنانکه چشم محل بینایی است از آنکه روح موصوف است بصفت بینایی دل بحقیقت محل ظهور عقل آمد و منبی است از آنکه روح موصوف است بصفت عقل چه عقل دانش محض است و دانش را دانایی باید که صفت دانش بذات آن موصوف قایم باشد چنانکه حق تعالی عالم است و علم صفت اوست و بذات او قایم اشارت انی جاعل فی ارض خلیفه بدین معنی یعنی چنانکه قالب خلیفه روح است تا صفات روح را آشکارا کند و به نیابت و خلافت روح در عالم شهادت بر کار شود روح خلیفه حق است تا صفات حق آشکارا کند و به نیابت و خلافت وی در غیب و شهادت بروح و قالب بر کار باشد
بخدای ار کسی تواند شدبی خدای از خدای برخوردار
آن مرغک من که بود زرین بالشآیا که کجا پرید و چون شد حالش