دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
شام رمضان خوشست و گلگشت هراتبا نعره تکبیر و خروش صلوات
ای مهر گسل که با توام پیوند استوز تو به یکی عشوه دلم خرسند است
شادم که ز من بر دل کس باری نیستکس را ز من و کار من آزاری نیست
بازآ که عظیم دردناکم ز غمتپیراهن صبر کرده چاکم ز غمت
دزدی که کلاه از سر شیطان دزدداز مرده کفن، ز مرده شو نان دزدد
در ماتم تو دهر بسی شیون کردلاله همه خون دیده در دامن کرد
تا از رخ تو سنبل تر میخیزدگویی که نبات از شکر میخیزد
بر من ز فراق چند بیداد رسد؟تا چند ستم بر دل ناشاد رسد؟
ما را چه از آن که هر کسی بد بیند؟یک عیب که در ما بود او صد بیند؟
از لاله و سبزه، نقشبندان بهارشنگرف برانگیخته انداز زنگار
ای دل، همه اسباب جهان خواسته گیرباغ طربت به سبزه آراسته گیر
راحت طلبی، به داده دهر بسازآزرده مشو در طلب نعمت و ناز
در حلقه عشق ره نیابد هر کساین گوشه مقام عارفان آمد و بس
ای زلف مسلسلت بلای دل منوای لعل لبت گره گشای دل من
مائیم حریم انس را خاص شدهدر کوی تو پا بسته اخلاص شده
ما را به جهان زنی و فرزندی نهبر پای دل از تعلقی بندی نه
ای عشق، دگر روی به ما آوردیبا دل حق دوستی به جا آوردی
بشتاب که از رهش به گردی برسیدر کوی وفا به اهل دردی برسی
ای آتش سودای تو در هر جانیبشنو سخن دلشده حیرانی