دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
باز دل در غم جان می پیچدباز در عشق فلان می پیچد
هجران تو ای پسر نگویدتا از من خسته دل چه جوید
دورگشت از من آنکه جانم بودزنده بی جان همی ندانم بود
بی تو کارم همی بسر نشوددست کس با تو در کمر نشود
جان من گوئی زتن می بگسلدیار من هرگه زمن می بگسلد
رخ تو طعنه بر ماه فلک زدسمندت خاک در چشم ملک زد
یارم چو سخن گوید از لب شکر افشاندچشمم ز فراق او هر شب گهرافشاند
یارب ار تو خوش درآئی چون بودنی که این از طبع تو بیرون بود
چگونه عاشقی را جان بماندکه چندین روز بی جانان بماند
خنک آنکه معشوقه چون تو داردکه هرگز بیک بوسه یادش نیارد
باز عشقم کار بلبل میکندبسکه او بر شاخ غلغل میکند
مرا دلیست نه در خوردِ من، که بستاند؟مرا ز دست دل خویشتن که بستاند
دست من تا چو دهانت باشدکی کمر گرد میانت باشد
امشب من و غمگسار تا روزدست من و زلف یار تا روز
ای ترک بیا و چنگ بنوازآهنگ بگیر و برکش آواز
ایدوست خط مشگین بر روی آب منویسبر روی خط نوشتن نبود صواب منویس
وصل تو نمی یابم چندانکه همیجویمخود می نرسم در تو چندانکه همیپویم
در رخ یار خویشتن خندمبرگل و لاله و سمن خندم
گفتم از دست عشق جان بردمخود کنون پای در میان بردم
با من ای دوست، ستمگر چو جهانی چه کنم؟هر چه خواهی ز جفا می بتوانی چه کنم؟
این خبر داری که من آن نیستمبا تو بر آن شرط و پیمان نیستم
طره بخت را بشانه زنمگر دمی با تو دوستگانه زنم
آه این منم که بسته عشقی چنین شدمدربند آن کمند پراز تاب و چین شدم
من ز جهان دوست ترا داشتماز تو جفا چشم کجا داشتم