دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
بامدادان بگاه خواب زدهآمد آن دلبر شراب زده
زهی روی تو خار گل نهادهقد تو کو شمال سرو داده
اگر رخت از جهان بیرون نهی بهازین تر دامنان گر وا رهی به
زهی زلف تو خم درخم گرفتهغم عشق تو در عالم گرفته
چه باشد اگر با همه دوستگاریمرا گوئی ای خسته چون میگذاری
توبه که بعد ازین نبرم نام عاشقیور عشق زاهدیست کنون ما وفاسقی
تو چه ترکی تو چه ترکی که به رخ فرّ هماییز منت شرم نیاید که به من رخ ننمائی
گر چو تو ترک در ختن بودیور چو تو سرو در چمن بودی
سر ما نیستت فسانه مگویسیر گشتی برو بهانه مجوی
حسنی چو دعا به سر فرازیزلفی چو قضا به دست یازی
دلبرا چشم من از اشک چو دریاچه کنیوزمن دلشده بیجرم تبرا چه کنی
این چه رویست بدین زیبائیوین چه عشقست بدین رسوائی
عشق بر من بزیان آوردیکار من باز بجان آوردی
دست من اگر همچو دلم تنگ نبودیجز درسر آنزلف شبه رنگ نبودی
ای که در عشق صبر فرمائیمن ندارم سر شکیبائی
خیزکاندر دلبری بر عهد و پیمان نیستیوه که اندر دوستی یکروی و یکسان نیستی
دیدی که عاقبت سر آن هم نداشتیکشتی مرا و رفتی و ماتم نداشتی
دوش در گلستان سحرگاهیپرده برداشت غنچه ناگاهی
دلبر اینک رفت ایدل خون گریدر غمش زابر بهار افزون گری
آخر چه کرده ام که شکایت همیکنیوز ما گله برون ز نهایت همیکنی
زهی بیوفا خود نگویی کجاییاگر هرگزم خود نبینی نیایی
سخت آشفته جمال خودیورچه نوعیست این زبیخردی
مرحبا شادا زهی ای مه درآیاز کجا پرسیم بسم الله در آی
اگر درد دلم را چاره بودیچرا صبر از دلم آواره بودی