دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
بادم که وجود من بجز زحمت نیستخاکم که مرا به نزد تو حرمت نیست
در عشق اگر به زور و زر کار نکوستدر کیسه مرا زر است و در دل نیروست
آن یار جفا جوی وفادار شدستکامروز مرا ز دل خریدار شدست
گفتی که دلم به وصل تو شاد و کش استمیلم همه سوی آن دل درد کش است
صبر از دل ریش من همی بگریزدبا دیده من خواب همی نامیزد
ای وصل تو شایسته چو عمر جاویدوی در دل من غم تو شیرین چو امید
آن سنبل پست پر ز تابش نگریدوان نرگس مست نیم خوابش نگرید
دانی سخنت شکسته چون میآیدیا حرف زبان تو زبون میآید
گفتم چو خطت برنگ موی تو شوداو آفت این روی نکوی تو شود
خط تو گرش کسی بخط میخوانداو خود نه خطست او غلط میخواند
گفتم می خوشگوار پیش آور زودگفتا شب آدینه نخواهی آسود
گفتم سخنی با تو و بد گفتم بدتالاجرم از تو گشت یک دردم صد
زلفی که بر او بند و گره باشد صدمحتاج گره زدن چرا باشد خود
کار تو همه سرکشی و ناز بودوین کبر زوال حسنش انباز بود
هجران تو از دو چشم من خواب ببردبی آب دو چشمت از رخم آب ببرد
گفتم که مرا چشم تو می پست کندگو جور کند بر من و پیوست کند
زان غالیه دان کزاو دلم خون آیدچندین سخن نغز برون چون آید
جائی که غمت بقصد جان برخیزددل را چه زیان گر از میان برخیزد
دردا که دلم زهجر خون خواهد شدکارم ز فراق سرنگون خواهد شد
حسن تو اگر چه خیمه بر ماه زندور عشق تو بر عقل همی راه زند
هر کس که نشان آن لب و دندان دیددر حقه لعل رشته مرجان دید
گرچه ز تو بر دلم ستم میگذردورچه شب و روز من بغم میگذرد
آن شیفته را چو باد در بوق افتادآن گنبد سیم رنگ از دست بداد
بر من غم عشق بینهایت برسیدوز دست تو کارم بشکایت برسید