دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
این قطب وجود جسم بیجان تو نیستاین دائره بی نقطه سلطان تو نیست
من بنده تو پادشاه پاینده بذاتای ذات مقدس تو سلطان صفات
یارب بجلالت رضا قطب وجودما را بوجود خویشتن کن موجود
پای دل من بسته زنجیر تو بادور سر ننهد بدشت نخجیر تو باد
درجان مقیدان جمال مطلقساری شد و جلوه کرد و برگشت ورق
پوشیده ز حق نیست نه اکثر نه اقللم یفعل ان لم یشان ان شاء فعل
پیدا شد و گفت بین رخ حق دیدمحق را بدل خویش محقق دیدم
من دوش رخ صدق و صفا را دیدمعنوان محبت و وفا را دیدم
باشد بکف عشق مهار دل مندر دست غمست اختیار دل من
ای بنده طاعت تو مسرور از تودر چشم و دل اهل صفا نور از تو
ای نور سما و جلوه طور از تودر چشم و دل و دماغ من نور از تو
ای جان دلم جسم تویی روح توییدریا و سفینه ساحل و نوح تویی
باریک میان و نغز و طناز و کشیمه پیکر و زهره وار و خورشید وشی
ای چشم دل خواب نئی بیداریای مغز سرم مست نئی هشیاری
پرسی از من که مست یا هشیاریآری مستم باده پرستم آری