دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
برآمد یکی آرزو ملک راکه بود اندر آن آرزو سالها
ای بیان جود تو بر کاغذ روز سپیدنقش کرده خامه قدرت به زر آفتاب
چو سررشته خویش گم کرده امبعالم یکی رهبرم آرزوست
به خدایی که ره معرفتشروز و شب مالک عالم نظر است
گردون ز برای هر خردمندصد شربت جان گزا در آمیخت
بدان خدای که بر روی رقعه عظمتکمیته بیدق حکمش هزار فرزین است
بدان خدای که هر دم به شکر خدمت اوزبان عقل تر و کام فضل شیرین است
چنان به طبع کف راد اوست عاشق جودکه آن یکی است چو خسرو دگر چو شیرین است
سرافرازا تو آن صدری که طبعتبه جز تخم نکو نامی نکارد
سوار صبحدم هر روز کز مشرق برون تازدسپر برگیرد و شمشیر و با من جنگ آغازد
صدر جهان که شعله از نور رای توبر نور آفتاب فلک برتری کند
ای سرافرازی که بر خورشید چرخشعله رایت سرافرازی کند
به حکم ایزد و اقرار جمله تاجورانپناه و پشت جهان عز دین تواند بود
خرد کز همه چیزها برتر استهم آخر کشد باده در وی قلم
بوالفرج را در این بنا که در آناختلاف سخن فراوان گشت
ای جوادی که کوه و دریا راباعطای تو ملک و مال نماند
سال عمر عزیز آن نو گشتکه بزرگیش نیست نو به جهان
همای خلعت عالی فکند سایه بر آنکه آفتاب نماید ز رأی او سایه