دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
آنم که از ضمیر منست انور آفتابزان برندارد ازقدم من سر آفتاب
ترسم که بس که می کنم از درد اضطراباز من چو نور دیده کند یار اجتناب
خوش در نگار بسته دگر نوبهارستگل رنگ کرده باز به خون هزار دست
ای از سپاه خط تو خورشید در حصارحسن تو بسته پنجهٔ خورشید را نگار
گذشت آن که روی لاله خیمه بر گلزارشکوفه بر فلک افکند از طرب دستار
چنان گریستم از درد دوری دلبرکه کشتی فلک افکنده اندرو لنگر
غمم نمی رود از دل به گریه بسیارکسی به آب ز آینه چون برد زنگار
زهی ز خوی تو بر باد داده جان آتشفکنده آتش روی تو در جهان آتش
ای زخط بگرفته خورشید رخت در بر هلالجز تو کس را نیست خورشید از گل ار عنبر هلال
گرفتم آینه تا بنگرم حقیقت حالز ضعف خویش نبینم در آینه تمثال
ز روزگار ندیدم دمی فراغت بالبیار ساقی جامی زباده مالامال
زهی ز غیرت ابروت دلشکسته هلالز روی خوب تو خورشید را رسیده زوال
زبس که ریختم از دیده خون دل بیرونکنون برونم از خون پرست همچو درون
اشک نبود این که می بارم ز روز تار منروز اختر می شمارد چشم اختر بار من
ز جور دل که هیچ کس مباد چنینسرم مباد گرم سررسید بر بالین
بیابیا قدمی نه چو گل به صحن چمنچو غنچه چند توان بود پای در دامن
شد چنان گرم جهان ز آمدن تابستانکه رسد عاشق از گرمی معشوق به جان
ای مکان پاسبانانت فراز آسمانزآسمان تا آستانت از زمین تا آسمان
باد نوروز آمد و آورد بوی یاسمینبهر رقص آمد برون دست چنار از آستین
از بس که گریه کردم و از بس کشیدم آهطوفان آب و آتش ماهی گرفت و ماه
باز این منم گذاشته در کوی یار پایبر اختیار خود زده بی اختیار پای
زبس که یافت دلم لذت گرفتاریبه دام افتد اگر صد رهش برون آری
زهی نگاه تو سرگرم مردمآزاریمنم ز چشم تو در عین گرم بازاری
دامنم دریای خون زین چشم خون پالاستیهرکه چشمش ابر باشد دامنش دریاستی