دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
نفس از لب به سوی سینه برگردید و دانستمکه او را با خیال روی جانان الفتی باشد
مژده وصل تو در گوش و بنا بر عادتدیده اسباب شب هجر مهیا میکرد
غفلت مردم به بین کز مصر بوی پیرهنتا به کنعان رفت و جز یعقوب کس
تقلید طرز بلبل و پروانه ننگ ماستبی شمع بال سوخته بی دام بسته ایم
گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکردخواست داند درد من دانست و درمانم نکرد
نمیدانم سرشکم تا یکی خون در جهان باشداز آن ترسم که راه نالهام بر آسمان بندد
مشام گیرم و در گلستان روم ترسمکه با نسیم گل آمیخته شود بویش
زهی ز زلف کج است زخم مشکپناه برده ز روی تو هم به روی تو نور
از من خبر ندارد، با آن که درویشجا کردهام به سان خیال اندر آینه
پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمانوین زمان از شرم نتواند که سر بالا کند
به داغ تازه دلم را سر دگر باشدعزیزتر بود آن گل که تازهتر باشد
چه شد که باد صبا دورم افکند زدرشبهر کجا که روم خاک کوی او باشم
می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولیآن چنانم سوخت هجرانش که خاکستر نماند
لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورمدل اگر تنگت چون گنجد شکیبایی در او
دگر ز هجر که نالم که در کنار منی توتو در دلی و دل از دیده در کنار من آید
به چاک سینه شناسند عشقبازان راوگرنه کیست که بی چاک پیرهن باشد
در مجلس ما دیده بی گریه خونینبی قدر چو پیمانه خالی ز شراب است
در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار منهمچو بلبل در گلستان ناله بودی کار من
میان یار و جان فرقی نمیداند دل عاشقبلی دیوانه هرگز دوست از دشمن نمیداند