دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دلا در عشق جانان خواری و خونخوارگی اولیز ناز و سرکشی مسکینی و بیچارگی اولی
ای سر نامه نام تو عقل گره گشای راذکر تو مطلع غزل طبع سخن سرای را
ای از لب تو خطبه کلام قدیم راباعث، رسوم شرع تو امید و بیم را
در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارهاشاید که روزی بردمد شاخ گلی زین خارها
به ترانهٔ ندیمان نتوان ربود ما راچو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را
تازگیی که شد ز می آن رخ همچو لاله راتازه کند به یک نفس داغ هزارساله را
ای تو را بر سرو و گل در جلوه پنهان رازهاسرو را در سایهٔ قد تو در سر نازها
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محرابهافتنه را از چشم جادوی تو در سر خوابها
از عمر بسی نماند ما رابیش از نفسی نماند ما را
زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ مادمی وصال تو عمر هزار سالهٔ ما
شکسته شد دل و شاد است جان خستهٔ ماکه یار نیست جدا از دل شکستهٔ ما
دلگیرم از بزم طرب غمخانهای باید مرامن عاشق دیوانهام ویرانهای باید مرا
کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرایار باید تا گره از کار بگشاید مرا
به هر گلشن که بینم مبتلایی رو نهم آنجاز داغش آتشی افروزم و پهلو نهم آنجا
که تنگ دوخت عفی الله قبای تنگ تو راکه داد زیب دگر سرو لاله رنگ تو را
شد باز دیده بر رخ نیکوی او مراگلها شکفت در چمن کوی او مرا
در این چمن چه گلی باز شد به منزل ماکز آن به باد فنا رفت غنچهٔ دل ما
منور ساختی ای شمع خوبان محفل ما رافروغ مطلع خورشید دادی منزل ما را
برون خرام و قدم نه رکاب زرین رانگارخانهٔ چین ساز خانهٔ زین را
وای که تلخ شد دوا، بر دل پرگزند مامرگ بود نه زندگی، داروی سودمند ما
ز بس که داشتی ای گل همیشه خوار مرانماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا
عشقت مدام خون جگر میدهد مرادردی نرفته درد دگر میدهد مرا
نظر بغیر نباشد اسیر بند تو رابناز کس نکشد دل نیازمند تو را
به هر سرچشمه کآن آرام جان زد خرگهی آنجابه عشرت با می و معشوق بنشیند مهی آنجا