دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
بربود دلم، در چمنی، سرو روانیزرین کمری، سیمبری، مویمیانی
باز بیدین و دلم کرد شبیّ و سحریاز خم زلف فروغ رخ زرّینکمری
تو که خود مونس روان بودیچون ز چشم دلم نهان بودی
کرا آن زهره و این راستگوئیکه گوید او توئی، بی شک تو اوئی
زلف اندر تاب چینی دیگرستکفرت اندر زلف دینی دیگرست
شبت ز بهر چه بر روز سایبان انداختکه روز من به شب تیره در گمان انداخت
ز دل بگذر کرا پروای جانستحدیث دل حدیث کودکانست
با عشق دلی که آشنا نیستجامست ولی جهان نما نیست
ترک من دل بردن آئین می کندبر من بیدل ستم زین می کند
رای مرا چو شیفته روی خویش کردروی دلم ز روی کرم سوی خویش کرد
مقصود ترک اول سالک نجات بودگنج نجات زیر طلسم ثبات بود
از هنر مرد بهره ور گرددچون بر صاحب هنر گردد
مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار
از نسیم زلفش ای باد سحرگر خبر داری چرائی بی خبر
نه رای آنکه بترک دیار و یار کنمنه جای آنکه سر کویش اختیار کنم
در محیطی فکنده ام زورقکه دو عالم از اوست مستغرق
دوش جام وصل جانان خوردهامبادهها از ساغر جان خوردهام
گفتم که فروغی ز لب لعل تو دیدمگفتا رقم دلشدگان بر تو کشیدم
ای شده پای بند جان طره مشکبار توبرده مرا قرار دل سنبل بی قرار تو
ای شده جان در سر سودای توبرده دلم مشک سمن سای تو
تا کی زنی ز مشک سیه بر زره گرهتا چند ماه را کشی اندر خم زره
سوادِ لعل تو ای فتنهٔ مسلمانیبیاضِ جزع تو ای آفتاب روحانی