دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
دلبر که به حسن او نبودست و نه هستآمد بر من دوش نه هشیار، نه مست
در عالم عشق طور، طور غم تستدر دور زمانه جور، جور غم تست
آن شب که ملازم فروغ روز استو آنروز که شب بروز مهرافروز است
راهی ز زبان ما بدل پیوستستکاسرار جهان جان در آن ره بستست
تا حاصل دردم سبب درمان گشتپستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت
کی فتنه ی نرگس تو در خواب شودچند از رخ تو زلف تو در تاب شود
شیرین دهنت چون صفت جان داردخود را سزد ار، ز دیده پنهان دارد
هرگه که دل خسته در آن می کوشدکز ساغر چشمم، می لعلت نوشد
ز آن پیش مرا که روح در پرده شودنشگفت گر از روح تو پرورده شود
نشناخته ای، ای دل بیدانش و دردخاک از زر و سنگ از گهر و خار از ورد
بی روی تو، ای شیفته از روی تو خوردریا گردد، کنارم از خون جگر
جانا می لعل ارغوانیت که داددو شینه شراب کامرانیت که داد
ای دل غم این جهان بیهوده مخوربیهوده نهای غمان بیهوده مخور
ای زلف و رخت چو ظلمت و نور بهمیا همچو، صبا و شب دیجور بهم
ای از پی دیدار تو ام در سر چشمبا مهر رخ تست مرا در خور چشم
ای برده خیال تو مرا خواب ز چشمهجران توام گشوده سیلاب ز چشم
آن ماه که پرورده ی مهر اویمدی گفت غزل مگو که من می گویم
در دور سپهر مهر ساقی مائیمسر مست مدام اشتیاقی مائیم
بی روی تو گرزآنکه نمی داشت دلمهم چشم وفا از تو همی داشت دلم
ای نه فلک از کلک تو در تحت رقوموی یافته از تو رونق احکام نجوم
ای دوست من از هیچ مشوش گردموز نیمه ی نیم ذره در خوش گردم؟
من داغ بلاها که ز دلبر دارمشک نیست که از جفاش دل بر دارم
ای رفته و برگزیده بر ما دگرانمن مستحق وصل توام یا دگران
ای از گل دولت تو شاهی بوئیاز بند جهان برغم هر بد گوئی