دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
ای دل اگرت بصیرت حق بین استپیوسته براق همّتت در زین است
ار پیش روی زکبر محروم شویحاکم گردی اگر تو محکوم شوی
در دهر هر آنک تخم خدمت پاشدرخسار دلش به خار غم نخراشد
درویشان را کم آمدن افزونی استبا ناموزون بساختن موزونی است
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیستآن کوچکی از کمال باشد شک نیست
صاحب نظران آینهٔ یکدیگرنددر منزل خود چو آینه بی خبرند
از علم همه حلم و تواضع زایدوز جهل همه گَند دماغ افزاید
هر کس که زمام نفس محکم گیردباید که شراب وصل آن دم گیرد
شادی طلبی برو گدای همه باشبیگانه خویش و آشنای همه باش
چون باد به کوی دوست تازان می باشدر آتش عشق او گدازان می باش
پاک آمده ای در طلب پاکی باشرَوشاد بزی بر سرِ غمناکی باش
از علم اگر دل تو را هست چراغهان تا ننهند علم تو را بر دل داغ
در راه تواضع ار سرافکنده شویسردار سلاطین شوی اربنده شوی
مردم زفروتنی قرین می گردددر خاتم انبیا نگین می گردد
در عشق حمول و حمله کش می باشموندر صف عاشقان کش می باشم
زین گونه که نعمت تو فرماید کردهر لحظه هزار شکر می باید کرد
شکرانهٔ آنک خواجهٔ بنده نئیوندر پی رزق خود پراکنده نئی
دلداری کن اگر دلی داری توهر دل که به تو رسد نگه داری تو
گفتم که یکی روز بپرسم خبرشتابوک برون رود تکبّر زسرش
از مهر تو بر پای دلم قَید شدَهمپسند مرا اسیر هر کید شده
جان گرچه که نیست حضرتت را درخورددام کرمت شیفتگان را پرورد
ثابت قدمان راه صحبت پیوستاز دوست نشویند به هر گردی دست
در خون جگر اگر در آغشته منماز کس بنرنجم چو سررشته منم
آن را که دل از راهِ صفا پر نور استاز طبع و هوا و خشم و خشیت دور است