دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
گفتمش صد قدم توانی رفتنفسی رفت و بی قدمتر گشت
دست فلک از پای درآورد مراای پای نهاده بر فلک دستم گیر
ناصح ار در کوی رندان پا نهد سر بشکنشتا ز فرق سرکند پا در ره مستان عشق
چشم تو گر یک نظر درنگرد سوی دلگوشهٔ زلف تو را گیرم و فارغ شوم
بیا می نوش ساقی با لب یارغم دل را به دست دل رها کن
از دهانش کام دل برگیرم و خوش دل شومگوشهٔ زلفش به دست من گر افتد یک شبی