دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
کس عزیز من نشد واقف بر اسرار خدایوسف مصری بود حیران بازار خدا
صاحبدلان که بندگی مقبلی کننددر یوزه کرم ز توانگر دلی کنند
دلا، جهان نه سرای بقاست تا دانیمقام محنت و حسرت سر است تا دانی
آنان که ره بمنزل مقصود برده اندروزیکه زاده اند همانروز مرده اند
آه این چه فتنه بود که چرخ بلند کردوای این چه دود بود که جان دردمند کرد
ای دهان و لبت ز جان خوشتردهن از لب، لب از دهان خوشتر
پری بحسن رخ گلعذار ما نرسدملک بخلق خوش غمگسار ما نرسد
ز دست ناله سگ او بقصد جان من استیقین که ناله من دشمن نهان من است
این همه خشم تو ای عاشقکش بی باک چیستدل ز خشمت خاک شد این زهر بی تریاک چیست
چون شاخ گل آنروز که در خانه زینیآشوب جهانی
این مغبچگان به ما ملامت چه کنندبی جرم و خطا