دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
بنهاد چو بر دوش قضا طبل و علم رافرمود نویسندهٔ تقدیر قلم را
نقاش قضا نسخهٔ ابروی بتان راگویا که به تصویر کشیده است کمان را
بس بلند است قصر و خانهٔ یاردر تصور ز سر فتد دستار
کی ز کوی تو سعیدا نفسی می شد دورگر خیال تو نمی داد دلش را دستور
دانی که چیست بار ترازوی این دو دماین پله اش حدیث حدوث است آن قدم
آن که خوانی نام او نفس بهیمدر حقیقت اوست شیطان رجیم
قرآن چو به حرف آمد و مخلوق شد انسانآن سورهٔ رحمن شد و این صورت رحمان
ز دست این فلک اژدر تمام دهنبیا ز حق مگذر مشکل است جان بردن
ز شوخی خطش غوطه زد در نگاهکه شد دیده را نور بینش سیاه
ز خود تهی شده ام تا نوازیم به دمیچو نی اگر کنیم بند بند، نیست غمی
به چشم خلق شود تا عزیز گرد رهشکشد به دیدهٔ خود سرمهٔ سلیمانی