دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
رسید موسم گل ساقیا! بگردان راحکه عشقبازی و مستی به دین ماست مباح
شمس و قمر ز پرتو رای محمدستدنیا و آخرت ز برای محمدست
ای ز هستی غلغلی در ملک جان انداختهعکس نور ذات خود بر انس و جان انداخته
بنده ام از جان خدایی را که او جان آفریدمهر و ماه و انجم و گردون گردان آفرید
خالق اشیا که این دریای اخضر آفریددر کنار و دامنش، یاقوت و گوهر آفرید
قادری کز قدرت این عالم پدیدار آوردخلق عالم را به عشق خویش در کار آورد
قادرا، پاکا به درگاهت پناه آوردهامسر ز ره گر برده بودم، سر به راه آوردهام
صانع بیچون که این عالم هویدا میکنداین همه قدرت ز صنع خویش پیدا میکند
پادشاهی که به شب خلق جهان را خواب داددست صنعش طره ی مشکین شب را تاب داد