دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
میان یک دله یاران بسی حکایتهاستکه آن سخن به زبان قلم نیاید راست
فرزند عزیز، قرةالعین کبیربادات خدا در همه احوال نصیر
به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراقچرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟
گرچه بیماری ای نسیم سحرخبر من به مولتان برسان
دریغا روزگار خوش که من در جنب میمونتبدم با بخت هم کاسه، بدم با کام همزانو
دریغا روزگار ما و آن ایام در مهرشهمی گویم به صد زاری، سر ادبار بر زانو
چو یاد آرم از آن ساعت که خرم طبع بنشستملبم پر خنده، با یاران و با احباب همزانو
راحت دوستان عمادالدینچون که امروز بهترک هستی
ای رند قلندر کیش، می نوش ز کس مندیشانگار همه کم بیش، زیرا که دل درویش