دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
نماز شام، چو پنهان شد آتش اندر آبسپهر چهره بپوشید زیر پر غُراب
عنان همت مخلوق اگر به دست قضاستچرا دل تو چراگاه چون و چند و چراست؟
خوشا باد سحرگاهی، که بر گلشن گذر داردکه هر فصلی و هر وقتی یکی حال دگر دارد
اگر موری سخن گوید، و گر مویی روان داردمن آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد
الا یا مشعبد شمال معنبربخار بخوری تو، یا گرد عنبر؟
سپیده دم، چو از گردون نهان شد گوهرین پیکرزمین ساجگون بنهاد تاج عاجگون بر سر
نسیم زلف آن سیمین صنوبرمرا برکرد دوش از خوابگه سر
خیز، ای بت بهشتی، آن جام می بیارکهاردیبهشت کرد جهان را بهشتوار
وقت گل سوری، خیز ای نگاربر گل سوری می سوری بیار
ای آفتاب ملک، رهی خفته بود دوشغایب شده ز عقل و جدا ماندهای ز هوش
دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوشآمد بر من تنگ دل و خسته و مدهوش
دهانت، ای اغل، گنده ریش، گنده بغلهمی کند همه شب گوه سگ به دندان حل
رسول بخت به من بنده دوش داد پیامبدان گهی که فلک زد به دل ضیا به ظلام
مست و شادان در آمد از در تیمکرده بیجاده جای دُر یتیم
خیال آن صنم سرو قد سیم ذقنبه خواب دوش یکی صورتی نمود به من
به گردون برین بر شد، ز فخر این ملکت ایرانکه گسترد از برش سایه خجسته رایت سلطان
زهی دولت! زهی ملکت! زهی همت! زهی سلطان!زهی حشمت! زهی نعمت! زهی قدرت! زهی امکان!
ای نگار، از بس که اندر دلبری دستان کنیهر زمان ما را به عشق خویش سرگردان کنی