دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
خواهم همه را کور ز عشق رویتتا من نگرم بس به رخ نیکویت
ای شاه، بهار دشمنانت دی باددر دست تو بند زلف و جام می باد
تا دیده بر آن عارض گلگون افتادچشمم ز سرشک چشمهٔ خون افتاد
نه دل ز تمنای تو در برگنجدنه عشق ز سودای تو در سر گنجد
تا زلف تو کفر را خریداری کردتسبیح ز روی شوق زناری کرد
آن سبزه که از عارض او خاسته شدتا ظن نبری که حسن آن کاسته شد
هر دیده که عاشقست خوابش مدهیدهر دل که در آتشست آبش مدهید
تا بود همیشه خون روان بود از دلوین بیشه تمام ارغوان بود از دل
از واقعهٔ روز پسین میترسماز حادثهٔ زیر زمین میترسم
چون نعرهزنان قصد به کوی تو کنمجان در سر کار آرزوی تو کنم
نوری ز جمال خود به روزن فگنمبرقی ز وصال خود به خرمن فگنم
خط تو، که چون مشک شد از خامهٔ حسنطغرای ملاحتست و سرنامهٔ حسن
مردان سازند جای در خانهٔ زینباشند زنان خانهنشین همچو نگین
رفتیم ز خدمت تو، دل خون کردهدل خون شده و ز دیده بیرون کرده
با یارم اگر نیست ره دیداریآرید به بالین مَنَش یک باری
نه در ره اقرار قراری دارینه از صف انکار کناری داری
ای چنگ، سرافگنده چو هر ممتحنیدر پای کشان زلف چو محبوب منی
یک دم نشود که دردم افزون نکنیچون عادت خوت این بود، چون نکنی؟