دفتر شعر
۲۳ شعر در این دفتر
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفتوآن جان نازنین به جوان از جهان برفت
ای دل و دیده دل دیده من پرخونستسوزش جان من از شرح و بیان افزونست
گل فرو ریخت و رخ از باغ جهان پنهان کردبلبل دلشده را خسته دل و نالان کرد
از آتش غم هجرم به سر برآید دودهزار چشمه خونم ز چشمها بگشود
گلبن روضه دل سرو گلستان روانغنچه باغ طرب میوه شایسته جان
کدام درد که ننهاد بر دلم گردونکدام غم که نخوردم من از زمانه دون
الهی تو بگشا دری از بهشتبه روی دلارای حوری سرشت
به حسرت ببردش ز دنیای دونبه عقبی بود نیکیش رهنمون
کردهست مرا بی سر و بی سامان بختیارب که مباد هیچکس ویران بخت
از دنیی دون اگر دری بر وی بستیا خار جفای دهر بر پاش شکست
تیر غم هجران تو از جان بگذشتدل بود سپر تیر به پیکان بگذشت
تا چند کنی فلک به جانم بیداداز روی من خسته جگر شرمت باد
نقاش که او نقش و نگاری داردآن نسخهای از لاله عذاری دارد
تا چند فلک جامه غم میدوزدبر قامت جان بین که دلم میسوزد
بازم ز غم زمانه جان میسوزدجان را چه محل جمله جهان میسوزد
گرچه به ستم چرخ به من دست گشودوین تازه گل از باغ دل من بربود
هر گه که گلی تازه به صبحم بنمودکز دیدن آن فتوح روحم بفزود
چون از من دلخسته به یکباره رمیدهجران به وصال من دلخسته گزید
تا رفتهای از بر من ای فخر کباریک ذرّه نماند بی تواَم صبر و قرار
هرچند جهان کرد شهان را در گلشاهان جهانند جهان را مایل
در درد فراق یک زمان نغنودموز حادثه چرخ دمی ناسودم
با درد تو درمان نپذیرد دل منمُهر غم تو نمیرود از گل من
ای مرا پشت دل ز هجر تو نوندیده من چو اشک بارد خون