دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
یارب آن قامت چون سرو خرامان نگریدیارب آن عارض و آن زلف پریشان نگرید
نیست روزی که به من از تو جفایی نرسدوز فراقت به دلم رنج و عنایی نرسد
به سر زلف سیه باز گره بر زده ایخرمن عمر مرا آتش غم در زده ای
خسروی کاینه روی ظفر خنجر اوسترونق سلطنت از تیغ ظفرپرور اوست
تاج بخشی که گذشتست ز گردون قدمشتنگنایی است جهان پیش سواد حشمش
خسروا قهر تو گر بار بر ایام نهدصبح را عقل سیه روی تر از شام نهد
خسروا! دور فلک سخره فرمان تو بادطاق گردون گرهی از خم ایوان تو باد
ای دل نه سنگ خاره ای! آخر فغان کجاست؟وی دیده گر نسوختی اشگ روان کجاست؟
شه زاده رفت شور به عالم درافگنیدوین طاس سرنگون فلک خرد بشکنید
رفتی و درد دل به جهان در گذاشتیخفتی و دستها همه بر سر گذاشتی
ای مرغ بر پریده به بالا چگونهای؟وی دُرِّ باز رفته به دریا چگونهای؟
ای شاه! یاور تو درین غم خدای بادطبع تو شاد و تیغ تو عالمگشای باد
دل در اندوه جان نبایستیجان حریف جهان نبایستی
روح را خار در جگر فگنیدعقل را خاک در بصر فگنید
تا عالم است امید کسی زو وفا نشدتا خاک بود درد دلی را دوا نشد
ای شخص تو نشانه تیر محن شدهروحت به بارگاه صفا مرتهن شده
ای که موج سینه تو غوطه دریا دهدپرتو طبعت فروغ عالم بالا دهد