دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
ای به جلال تو شرف، قدرت ذوالجلال راگشته کمال تو گوا، قادر پر کمال را
چهره با جمال تو، مایه دهد جمال راغبغب چون هلال تو، بدر کند هلال را
نار است شعله شعله، رخ دلبرم ز تابمار است عقده عقده، دو زلفش بر آفتاب
هیچ کس چاره ساز کارم نیستچه کنم بخت سازگارم نیست
این دل چه دلست و این چه یار استکار من از این دو سخت زار است
آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شدگمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد
شب نباشد که فراق تو دلم خون نکندوآرزوی تو مرا رنج دل افزون نکند
روز طرب رخ نمود روزه به پایان رسیدرایت سلطان عید بر سر میدان رسید
تا به دل و جان مرا آفت جانان رسیدبس که ز جانان به من رنج دل و جان رسید
زهی ز جود تو زمانه مایل سورخهی ز جاه تو جرم ستاره قابل نور
آن رخ رخشان و زلف عنبر افشانش نگرو آن لب و دندان چون لؤلؤ و مرجانش نگر
رخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبرز من بردند لهو و هوش و صبر و عیش و خواب و خور
چون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حملپوشد چو جنت باغ را حالی و حلی و حلل
سپهر مجد و معالی محیط نقطه عالمجهان جود و عوالی چراغ دوده آدم
کجا شد آنکه مرا خان بدو بدی خوش و خرمکه تا شد او دل و چشمم تباه شد ز تف و نم
دادگرا ملک را هم فلک و هم قوامتاجورا بخت را هم شرف و هم نظام
ای رخ و قد تو را دل رهی و جان غلامقد تو سرو سهی روی تو ماه تمام
کی کشم در چشم و کی بوسم به کامخاک درگاه شهنشاه انام
سودا زده فراق یارمبازیچه دست روزگارم
ای لطف تو یار با برحمدر وصف تو هر گروه پی گم
صورت گردون صفت جسم زمین را جان از اوماده جان لطف او لیکن خرد حیران از او
ز بهر تهنیت عید بامداد پگاهبر من آمد خورشید نیکوان سپاه
دوش چو کرد آسمان افسر زر ز سر یلهساخت ز ماه و اختران یاره و عقد و مرسله
سرو قدی شکر لبی گلرخ غالیه کلهجان مرا به صد زبان زآن رخ و غالیه گله