دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
بد دوش چه، راز، با که، با یار مراپنهان ز که، از خصم، چه انکار مرا
با من چو بخندید خوش آن در خوشاببر خنده ز شرم دست را کرد نقاب
در ظلمت هجرت ای بت آب صفاتگم کرده راه و نیست امید نجات
تا خاطر من دست چپ از راست شناختیکدم به مراد مرکب عمر نتاخت
دیدار تو اصل نیک پیوندیهاستطبع تو سرشته از خردمندیهاست
گر خصم تو را فلک غروری بدهدزآن پس که تو را ملک سروری بدهد
چون دست نمی رسد به سودای امیددر دامن غم کشیده به پای امید
تا گشت رخت روشنی اندوز از روزشب شد روزم، شبم بیفروز از روز
کوشیدم و دُردِ دَرد تو نوشیدمکردی تو جفا و من فرو پوشیدم
در آرزوی یافتن کام از توعمری بشد و ندیدم آرام از تو