دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
جان را هوای روی تو بر جای جان نشستمهر توام درون دل مهربان نشست
خیل خزان بتاختن بر سپه بهار زدخسرو مهرگان علم بر سر کوهسار زد
گر نه به چشم مردمی سوی تو بنگرد فلکخشم تو در دو چشم او مردمک استخوان کند
جز می صرف در جهان،چیست که از صروف اورأی طرب قوی شود، رایت غم نگون بود
بودند بتان به پیش من خوارواکنون خود را چه خوار بینم
ما راست جهات سته یک کامما راست بحار سبعه یک جو
تا اثر جهان بود باد جهان به نام توتا گهر فلک بود، باد فلک غلام تو
شاهی که بدو نازد شاهی به جهانداریخواهند به نور از وی اجرام فلک یاری
شاها همه شاهان را شاهی به هنرمندیبنیاد شهنشاهی محکم تو درافکندی
بادا همه ساله ذخرة الدینآسوده ز فتنه زمانه