دفتر شعر
۲۱۴ شعر در این دفتر
ای شکنج زلف جانان بر پرند ششتریسایبان آفتابی یا نقاب مشتری
ای ماه شبه زلف مشک خالیخالی نشود جانم از تو حالی
ای میر بسان مصطفی بودیچون او ز همه بدی جدا بودی
ای نگاری که ز دل کفر و ز رخ دین آریدل من بردی و کردی رخ من دیناری
بار خدایا بسی عذاب کشیدیانده و تیمار گونه گون بچشیدی
بتی را که بودم بدو روزگاریجدا دارد از من بد آموزگاری
پوشیده مشگ ز ابر سیه چرخ چنبریکافور بر گرفت ز که باد عنبری
خریدم به دل دلبری رایگانیکه هست او به جان و به دل رایگانی
دلا تا تو اندر هوان و هوائینه جفت زمینی نه جفت هوائی
دماری تو ای چشم و دل را دماریدم آری به چشم اندر ای دل دم آری
دهد روی آن سرو سیمین نشانیز ماهی که بر سرو سیمین نشانی
روزی که تو آن زلف پر از مشک فشانیما را ندهد هیچ کس از مشگ نشانی
ز بوی باد آزاری ز نقش ابر نیسانینه پندارم که با بستان بهشت عدن یاد آری
غزالی شدم من ز عشق غزالیز بس ناله گشتم بکردار نالی
که را مهربانی نماید نگاریبخوشی گذارد همی روزگاری
کمر بستند بهر کین شه ترکان پیکاریهمه یک رو به خونخواری همه یکدل به جراری
مرا به ناله و زاری همیبیازاریجفای تو بکشم زانکه بس سزاواری
ندانی درد هجر ای گل مرا زان زار گردانیدگر زارم نگردانی به داغ هجر گردانی
نیازم ز گیتی به توست ای نیازیکه دل را امیدی و جان را نیازی
هرکه زو دیده بود یزدان بی فرمانیدرد او را نکند هیچ خورش درمانی
هنری مرد نباشد بر هر کس خطریچون چنین است ترا چیست کنون زین هنری
بخد و قد تو ای شهره ترک کاشغریخجل شدند گل سرخ سرو غاتفری