دفتر شعر
۱۴۹ شعر در این دفتر
بتی بروی چو لاله شکفته بر دیباتنم اسیر بلا کرد و دل اسیر هوا
دلا تا کی همی جوئی منی راچه داری دوست هرزه دشمنی را
مرا بی وفا خواند آن بی وفاکه هرگز نگوید سخن بی جفا
ای همیشه جان بدخواهان فکنده در بلابر تو بهروزی و پیروزی همیشه مبتلا
ای مایه شده دیدن تو روزبهی رابایسته و شایسته بهی را و شهی را
نبود صعبتر از هجر بتان هیچ عذابکه شب و روز جدا دارد از من خور و خواب
اگر به بستان آسیب دید نار از سیببخانه باز پشیمان شده است از آسیب
سر و بالایی که دارد بر سر گل مشک نابآفت دلهاست و اندر دیدهام چون آفتاب
ز اول اردی بهشت گشت جهان چون بهشتاز قبل آنکه درد شاه جهان را بهشت
بسرای سپنج مهمان رادل نهادن بممسکی نه رواست
ای آنکه چون تو زیر فلک شهریار نیستآمد بهار خرم و کس شاد خوار نیست
ای آنکه مر ترا بجهان در نظیر نیستآنکو خطر نیافت ز فیضت خطیر نیست
چو باد خزان بگذرد بر درختکند پرنیان بر تنش لخت لخت
شهریارا خرمی کن کاول شهریور استبا دلارامی که با هر شادئی اندر خور است
تا نگارین من سرائی گشتپیشه من غزل سرائی گشت
مرغ وفا برون ز جهان آشیان گرفتعنقا صفت ز عالم وحدت کران گرفت
همیشه شاه شدادی ز بخت خویشتن شاد استبملک اندر چو پرویز است و بد خواهش چو فرهاد است
این جهان را سایه تو باد بر سر جاودانزانکه چندانی که هستی این جهان جان پرور است
گوشی که در حلقه او بود لفظ تومالیده سفاهت هر بدگهر شده است
ای شهی کز مهر تو چون بهرمان گردد چمستجام می بستان که عید فرخ و جشن جمست
بهشت من بدو گیتی بجز سرای تو نیستمرا بهشت و سرا هم بجز برای تو نیست
تا ماه مرا رفتن با خیل و سپاه استهر روز مرا دل بره و دیده براه است
ای با خدای و با همه خلق خدای راستاز داد و راستی همه پیروزئی تراست
بدست تو ملکا ملک خسروانی هستبدین جهانت فرمان و کامرانی هست