دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
در همه عالم یکی محرم نمانداینت بی یاری مگر عالم نماند
بیار باده که لبیک عشق یار زدیمسرای پرده دل سوی آن نگار زدیم
جانا ز مشک سلسله بر گل فکنده ایدر گوش لاله حلقه سنبل فکنده ای
شاه جهان گذشت و ما همچنان خموشکو صد هزار نعره و کو صد هزار جوش
صبح ملک از مشرق اقبال سر بر می زندنور خورشیدش علم بر چرخ اخضر می زند
ماه تمام ملک به زیر نقاب شدآب حیات شرع دریغا سراب شد
در برش برگ سمن می بایدوز خطش مشک ختن می باید
داری سر آنکه یار باشیدر دیده و در کنار باشی
لشکری یار من امروز سر آن داردکه دلم همچو سر زلف پریشان دارد
ای جهان از عکس تو گلگون شدهچون بهارت حسن روزافزون شده
ماهش از شب نقاب می بنددابر بر آفتاب می بندد
دست دل پای یار می گیرددامن آن نگار می گیرد
یارب این مائیم و این صدر رفیع مصطفاستیارب این مائیم و این فرق عزیز مجتباست
ای داده عارض چو گلت رنگ لاله رابا گل فتاده از غم تو جنگ لاله را
لاغری کامید اهل شرک را لاغر کندبهر او از شهپر خود نسر طایر پر کند
در ده می سوری که در سور گشادنددرهای طربخانه معمور گشادند
ای در آبدار نهان کرده در شکروی مشک تابدار طرازیده بر قمر
امروز یکی خوش سخنی نزد من آمدکز آمدنش جان دگر در بدن آمد