دفتر شعر
۱۹۷ شعر در این دفتر
خورشید همی سجده برد قد ترادر نتوان یافت حسن بیحد ترا
ای چشم من از نقش رخت دفتر آبآورده غمت راز دلم برسر آب
از زلف تو دل برون گرفتم مطلبآسان تر صلح چون گرفتم مطلب
کردست مرا زمانه در تاب امشبحیران شده میطپم چو سیماب امشب
آی آینه جود مصور دستتوز چشمه خورشید سخی تر دستت
از جود تو برد ابر بر گردون رختوز عدل تو تاج یافت پنداری بخت
از زلف تو باد گل سواری آموختوز خط تو مشک مه نگاری آموخت
افسوس که آن جان جهانم بفروختنخریده هنوز در زمانم بفروخت
هر کیسه که بر وفاش جان از دل دوختبدرید و به آتش جفا پاک بسوخت
دل گرچه ز هجرت سپر تیر بلاستتن گرچه ز اندوه تو چون موی بکاست
کس را ز فراق نیست این غم که مراستاین سوز دل و دو چشم پرنم که مراست
فردا بخرم هر آنچه در شهربلاستجز آن نتوان که برسر بنده قضاست
می بر کف من نه که دلم پر تاب استوین عمر گریز پای چون سیماب است
با دل گفتم که جان غمگین بی تستدریاب که بیچاره مسکین بی تست
جورم همه زان غمزه خونخواره تسترنجم همه زان گزدم جراره تست
از دل همه آسایش جان رفت ز دستوز دل تن بیچاره بدین روز نشست
در رزمت و بزمت ای شه عدل پرستشش چیز ز شش چیز بنازد پیوست
عکس تو ازاین دیده غمناک برستبگرفت دل پر آتشم نقش تو چست
امشب مه من که آفتابی دگر استهربوسه که می دهد شرابی دگر است
آن دل که هزار کامکاری کرده استبرمرکب کامها سواری کرده است
ای دوست مرا غمت چو موئی کرده استصدگونه بلا از تو برون آورده است
از رنگ رخ تو لاله پرتاب شده استنرگس ز پی چشم تو بی خواب شده است
مقصود ز آفرینش ما جان استوین گوهر پاک را حقیقت کان است
غم آتش و دل هیمه غمناکان استغم آب حیات گوهر پاکان است