دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
سر از خواب غفلت چو برداشتملوای فراست بر افراشتم
بیا ساقی آن آب آتش مزاجکزو جمله درد دارد علاج
شبی بود در سر مرا ذوق میمذاق میام کرد دمساز نی
بیا ساقی آن راحتافزای روحکه طوفان غم راست کشتی نوح
معنبر شبی محفلی ساختمبنا بر طرب طرحی انداختم
بیا ساقی آن جوهر صاف و پاککه جمشید برد آرزویش بخاک
شبی محفلی داشتم پر سروربه بزمم چراغ می افکنده نور
بیا ساقی آن لاله باغ ذوقکه دارم ازو بر جگر داغ شوق
شبی خواستم بزمی آراستمسرودی ز بهر طرب خواستم
بیا ساقی آن آب کوثر سرشتکه لب تشنه اوست حور بهشت
شبی رِقّتی داشتم در نمازبه معبود میکردم افشای راز
بیا ساقی آن جوهر بی بدلکه در نشاه اوست فیض ازل
شبی داشتم صحبتی چون ارمنه اندوه ره داشت آنجا نه غم
بیا ساقی آن شهد شیرین مذاقکه ما را باو هست صد اشتیاق
شبی داشتم مطربی همنشینوزو بود بزمم چو خلد برین
خیز ساقی، بساط می برچینمی به مستان مده زیاده ازین