دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
سراینده داستان نویرقم زد بر این صفحه بانوی
خروشان و جوشان و گریان و زارروان شد سوی درگه شهریار
شه پاک دل ظل السلطان رادخداوند اورنگ و فرهنگ و داد
ستمدیده برداشت فریاد و آهکه ای رفته عدلت ز ماهی بماه
ببر خواند شهزاده دانا دبیربدو گفت کی شخص روشن ضمیر
ستمدیده برداشت فرمان شاهبصد شکر بیرون شد از بارگاه
وز آن سو فرستاد خان اجلیکی قاصدی تند پا چون اجل
بفرمود تا زین بر اسبان نهندنوید بشارت بکیوان دهند
و زان پس روان شد یکی تند مردبه آدشته نزد آقاخان چو گرد
سحرگاه چون اختر اورمزدبرون آمد از شبروی همچو دزد
چه نشتی که رانئا زن خیننهایواره مچاپن کور سیننه
نشستی بایوان ونازی ببختندانی که وارون شدت تخت و بخت
چه بانو نیوشید پیغام اودرافتاد لرزه بر اندام او
محمد بدو گفت مخروش هیچکه دشمن نیارد در اینجا بسیج
چو بشنید بانو چنین داستانبدو گفت احسنت ایا پهلوان
در این کار بودند کارآگهانکه ناگاه جاسوسی آمد نهان
رسیدند گردان خونخوار یلنشان شد تنت پیش تیر اجل
چو بانو شنید این حکایت تمامتو گفتی نشاندند زهرش بکام
پس آنگه در ایوان خود بنگریستبرآورد آهی و از جان گریست
از آن سو فرنگیس ژولیده مویخروشیده جان و خراشیده روی
در این گفتگو بود آن خوبچهرکه آواز غم شد بلند از سپهر
همه اهل مشکو ز جا خواستندمیان را به خدمت بیاراستند
چنین گفت بانوی شیرین زبانکه ای جمله با من چو جان مهربان
پس آنگه یکی توسنی تند خواستبر آمد ببالای او گشت راست