دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
چو سلطان مظفر از این تیره خاکبه گلزار مینو شدش جان پاک
روان را بدانش ستایش نمودسخن را ترازوی دانش نمود
ای آن شهریاری که دیهیم و تختنبیند چو تو شاه پیروز بخت
به نام ایزد این نغز و زیبانگارکه آراست رخساره همچون بهار
گفت تیمور که این ملک شود برهم و درهمنو شود واقعه فاجعه قتل محرم
که یارد برد زین فروهشته نامبه کیخسرو شاهرخ این پیام
نام تل کواکب اندر دستگر بخنصر شماری از سوی شست
هماندم بیامد هزاران سوارکماندار و جاندار و شمشیردار
نادر بهوای افسر هندز آمویه فشانده گرد تا سند
دموکرات باشد به ملکی صوابکه آنجا نباشد چو قرآن کتاب
بود پیری کرخ به کشور روماز سعادات دنیوی محروم
چون گذارت فتد به گورستانبر مزار گذشتگان برخوان
روزگاری که از طلایه مرگشاخ عمر مرا خزان شد برگ
اندرین دیولاخ تا کی و چندسر بچنبر درون و دل دربند
ای مدرسه مزینیهای روضه دلکش سنیه
کیش زرتشت را سه پایه بودهر یکی را به چرخ سایه بود
یکی بنگر این نامه ناموربه هر بیت از آن درج درجی گهر
منطقه اطلس بلند رواقکه معدل برو کنند اطلاق
گشت چون فاروق بر مسند مکینخلق خواندندش امیر المؤمنین
این خبر گفت یکی از اصحابکه بدور عمر بن خطاب
روز آدینه وقت بانگ خروسچوبداری بری شد از گروس
یکی دختری داشت در کار مرگوزین زندگی مانده بی ساز و برگ
بوی گل می وزد ز خرگه توای خوشا روی ما و درگه تو
اگر از خرقه کس درویش بودیرئیس خرقه پوشان میش بودی