دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
بیا ساقی، آن جام خورشید فامکه مانده است بر وی ز جمشید نام
بیا نایی، آن نی که دهقان بریدز هر پرده اش تنگ شکر درید
بنام خداوند جان و جهانکه برتر بود ز آشکار و نهان
خرد راه جوی و خرد رهنمایخرد دور بین و خرد دیر پای
محمد که همتای او از نخستسهی سروی از خاک آدم نرست
شبی نور پرور سپهر بریننه از ماه از نور ماه آفرین
کنم شکر ایزد، که چون سامرینیم رهزن مردم از ساحری
یکی روز در ساحت گلشنیگرفته سرچشمه ی روشنی
ای خداوند آسمان و زمینشاهد قدرتت همان و همین
گفتم: اول نگفتم ای سره مردکه یک امروز گرد حیله مگرد؟!
گفت: خود قابلی بحمداللهکه زند حسن هرکه بینی راه
ای سر خیل صواحب منای صاحب وای مصاحب من
آوخ چکنم؟ که سینه تنگ است!نام تو زمان، زمان دو رنگ است
سرت مینام از باد بهارانبه بیدآباد رو از باغ کاران
آه کز شعبده بازی فلککل من مال الی الرشد هلک
آه کز خیل بندگان سعیدآه کز زمرهٔ عباد شکور