دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
هوا باد و هوس باران طمع خاک و خطر خضرادر این گلشن زهی نادان که بندد دل گشاید پا
چیست آن روشندلی کز تیره سنگش گوهر استعاشقی روشن ضمیر و دلبری سیمین بر است
این همان ساحت جنت اثر استباجنانی و جهانی دگر است
باد نوروزی مگر از کوی جانان میرسدکز شمیمش بر تن افسردگان جان میرسد
بزم غیب از شمع ذاتش چون منور داشتندپرده داران صفاتش پرده بر در داشتند
به شکل جام می آمد هلال عید پدیداشارتیست که دور هلال جام رسید
طلع الصبح و فاضت الانواریکی از خفتگان نشد بیدار
عید است و دارد هر کسی فکر نثار مجلسیگیرم تو از زر مفلسی گوهر فشان جای زرش
بر لاله ژاله میچکد از ابر مشکفامخوشتر ز ژاله باده و بهتر ز لاله جام
سوی تهران خویش را از اصفهان آوردهامیا که از گلخن مکان در گلستان آوردهام
ای آنکه وصفت را همی برتر ز امکان دیدهامحس و هم چون بیند ترا در وهم زانسان دیدهام
زیباترین اشیا فرخترین اعیاناز هرچه هست پیدا وز هرچه هست پنهان
آسمانی دیگر است این بر فراز آسمانیا بهشت جاودان است آشکارا در جهان
ای مایه روح و راحت جانای خاک تو به ز آب حیوان
خیر مقدم ای همایون موکب شاه جهانحبذا ای همرکابت فتح و نصرت همعنان
یارب این قصریست از جنت به گلزار آمدهیا نه گلزار است خود جنت پدیدار آمده
پیش که آسمان دهد زیب سریر خاوریخسرو شرق پا نهد بر سر تخت گوهری
ای گداییِ درت مایهٔ صاحبجاهیفخرها کرده به دوران تو شاهنشاهی
شاه جهان خسرو عالم توییشاه نه شاهنشه اعظم تویی